✔ عـلـ[بابا]ــی
بخوان ای مرغ مست بیشه دور ... که ریزد از صدایت شادی و نور ... قفس تنگ است و دل تنگ است ورنه ... هزاران نغمه دارم چون تو پرشور ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سپردم سینه را بر سینه کوه ... غریق بهت جنگلهای انبوه ... غروب بیشه زارانم درافکند ... به جنگلهای بی پایان اندوه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تب و تابی است در موسیقی آب ... کجا پنهان شده است این روح بی تاب ؟ ... فرازش شوق هستی ،شور پرواز ... فرودش غم ،سکوتش مرگ و مرداب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست ... تا اشارات نظر نامه رسان من و توست ... گوش کن با لب خاموش سخن می گویم ... پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اصفهانیه از تهرانی می پرسه که ... شما چیکار میکنید که زنهاتون دوستتون دارن ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چو غلام آفتابم ،هم از آفتاب گویم ... نه شبم نه شب پرستم ،که حدیث خواب گویم ... چو رسول آفتابم ،به طریق ترجمانی ... پنهان از او بپرسم ،به شما جواب گویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه اینها با پونصد تومن؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مست از شوق تو از عمق فراموشی ،راه خواهم افتاد ... باز از ریشه به برگ ،باز از بود به هست ،باز از خاموشی تا فریاد ... سفر تن را تا خاک تماشا کردی ،سفر جان را از خاک به افلاک ببین ... گر مرا می جویی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من امیدی را در خود بارور ساخته ام ... تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام ... مثل تابیدن مهری در دل ... مثل جوشیدن شعری از جان ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 12 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن