✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر که تو شاعر بودی ... زمین عبور تو را می رویاند ... و من کنار تو می ماندم ... تا همیشه دریا، همیشه ماهی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر که تو شاعر بودی ... نفس عزیز بود، پرنده نمیترسید، ستاره تا فواره پایین می آمد ... و من برمیخواستم تا تو ... که از تو بگویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر که تو شاعر بودی ... سخاوتدستانت بیشتربود و رنگینکمان در صبحانه تو بود و دریا از پشت خواب تو رد میشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر همه شاعر بودند ... همه یِ یک کاسه سهم دو دهان بود و باغ پشت قَباله ی همه بود ... اَقاقیا بیشتر می ریخت بر رفتار ما ... سَرو کمی مینشست در سایه گاهِ من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر همه شاعر بودند ... شاید که شعر ارزانترین تحفه بود، اما اگر همه شاعر بودند ...ستاره بیشتر بود بر عادت نوشتن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر همه شاعر بودند ... قصابان غزل می فروختند و عشق رفتار گلی بود که از هر گلدان ،هر قرق بان به تساوی سر میزد ...
✔ عـلـ[بابا]ــی
چیزی پس از غروب کجا می رودم ؟... وقتی نسیم زرد ،خورشید سرد را ... چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چشمان بی نگاه من ... از رنگ ابرها ... فرمان کوچ را ،تا انزوای مرگ نادیده ... خوانده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک گل بهار نیست ... صد گل بهار نیست ... حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست ... وقتی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه پیش آمد ، چه پیش آمد ... که آن گل های خوبی ناگهان پژمرد ؟ ... محبت را و رحمت را ... مگر دستی شبی دزدید و با خود برد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل نوشته های روی ماشین ها ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 14 ساعت و 9 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن