✔ عـلـ[بابا]ــی
فرصتی بخواهید ... تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه شانه بزنید ... فرصتی بخواهید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میسوزم ... با اینکه میدانم ... باد هم ... خاکسترم را نمیبرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من بسیار گریسته ام ... آن هنگام که آسمان ابری است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شتاب مکن ... که ابر بر خانه ات ببارد و عشق ... در تکه ای نان گم شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حاشا و ابدا ... که مرا دلگیری از آسمان نیست ... این سرشت ابر است که ببارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پنهان نمی کنم ،خانم ها آقایان ... من نیز می دانم که میوه در سوگواری طعم ندارد ... حرف اگر بزنیم حرف آوازهایی ست که ،زیر باران هم می توان خواند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نوستالژی اقتصادی ... سکه 10 ریالی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کبوتران را دانه ندادم ... یک تکه آسمان را خوب حفظ کردم ...که وقتی تو نبودی ،بتوانم از حفظ بخوانم ... این برای آن روزها کافی بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درختانی را از خواب بیرون می آورم ... درختانی را در آگاهی کامل از روز ... در چشمان تو گم می کنم ، تو که ، با همه ی فقر و سفره بی نان ، در کنارم ، نشسته ای ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
الهی توفیقم ده که پیش از طلب همدردی, همدردی کنم ... پیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم ... پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند ... آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند ... آدم های کوچک اصلا مسئله ندارند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بدترین فحش زمان است به من ... دوریت، نبودنت ... کاری کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند ... آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد ... آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند ... آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند ... آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند ... آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند ... آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 14 ساعت و 9 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن