✔ عـلـ[بابا]ــی
روزی صاحب شتری از شترش پرسید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آه اگر باز بسويم آئي ،ديگر از كف ندهم آسانت ... ترسم اين شعله سوزنده عشق ،آخر آتش فكند برجانت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت ،دل من با دلت افسانه عشق ... چشم من ديد در آن چشم سياه ،نگهي تشنه و ديوانه عشق ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رفتي و در دل من ماند بجاي ،عشقي آلوده به نوميدي و درد ... نگهي گمشده در پرده اشك ،حسرتي يخ زده در خنده سرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ناصرالدین شاه و زنهایش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
طراحی ای که فقط با یک خط کشیده شده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ز پرده گر بدر آید نگار پرده نشینم ... چون اشک از نظر افتد نگارخانه ی چینم ... بسازم از سر زلف تو چون نسیم به بویی ... گرم ز دست نیابد که گل ز باغ تو چینم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چراغی دور در ساحل شکفته ... من و دریا دو همراه نخفته ... همه شب گفت دریا قصه با ماه ... دریغا حرف من حرف نگفته ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لب دریا شب از هنگامه لبریز ... خروش موجها پرهیز پرهیز ... در آن توفان که صد فریاد گم شد ... چه برمی آید از وای شباویز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پریشان است امشب خاطر آب ... چه راهی می زند آن روح بی تاب ؟ ... سبکباران ساحل ها چه دانند ... شب تاریک و بیم موج و گرداب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لب دریا غریو موج و کولاک ... فروپیچد شب در باد نمناک ... نگاه ماه در آن ابر تاریک ... نگاه ماهیِ افتاده بر خاک ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 20 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن