✔ عـلـ[بابا]ــی
دنياي علوم كامپيوتر يكي ديگر از بزرگان خود را از دست داد، "دنيس ريچل" يكي از بزرگان علم كامپيوتر كه زبان "سي" يكي از دست آورد هاي اين مرد بود براي هميشه، از اين جهان رخت بربست روانش شاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میبوسم انگشتان کوچک خونین تو را ... و شرم میکنم از بودن خویش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای نور مبهمی که نمی بینمت درست ... کی پرده می گشایی ؟ ... امروز دست گیر ،که فردا از دست رفته است ... انسان خسته ای که نجاتش به دست تست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مسجد یا قهوه خانه ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مژدگانی برای یابنده ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آمد، به این امید که در گور سرد دل ... شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای ... او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق ... من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدم خطاب به حوا: دوباره داری سیب میکنی بخوری ؟ میخوای بدبختمون کنی؟ ... حوا: نَ بابا ... میخوام بچسبونم پشت موبایلم همه فکر کنن آیفون برام خریدی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود ... جمع بودن بود و تفریقی نبود ... کاش میشد باز کوچک میشدیم ... لا اقل یک روز کودک می شدیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیرون ازین حصار غم آلود ... تا یک نفس برای تو باقی است ... جای به دل گریستنت هست ... وقت دوباره زیستنت نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای چشم خسته دوخته بر دیوار ... برخیز و همچون کبوتر سبکبال ... خود را به هر کرانه رها کن ... با یادهای کودکی خویش ... مهتاب را به شاخه بپیوند ... خورشید را به کوچه صدا کن ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 14 ساعت و 9 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن