✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر چه ،کاسبی نیست که دوست بفروشد ... در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند ... که تو را به پشیزی بفروشند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شرط دل دادن ،دل گرفتن است ... وگرنه یکی بی دل میشود ... و دیگری دو دل ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ديوانگي یعنی ... ادامه دادن همان رفتار و مسیر هميشگي ... و انتظار نتيجه متفاوت داشتن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار او ... باقی نخواهد ماند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زندهای ... ! اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی ... یه فکری برای خودت بکن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به سلامتی مداد پاک کن ... که به خاطر اشتباه دیگران ... خودشو کوچیک میکنه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به سلامتي آسمون ... که با اون همه ستاره اش ... يه ذره ادعا نداره ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به سلامتي کسي که ... ديد تو تاکسي بغليش پول نداره به راننده گفت : پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در این روزگاران بی روشنایی ... در این تیره شب های غمگین ... که دیگر ندانی کجایم، که دیگر ندانم کجایی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سه واحد اقتصاد كلان ... براى همه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عزادار شدن دانشکده کامپیوتر شریف پس از مرگ استیو جابز ... به شیوه ایرانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 12 ساعت و 42 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن