✔ عـلـ[بابا]ــی
آه اگر فریادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت ... بانگ برمی داشتم ... ای خفتگان هنگام بیداری است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
فقط یه ایرانی میتونه ... وقتی میره مهمونی فوری از صاحبخانه بپرسه اینجا متری چند ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تشنه کامی خسته را مانم درست ... جان به در برده ... ز صحراهای وهم آلود خواب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همیشه با من باش ... اما ... هرگز مباش چشم به راه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همیشه اما در من کسی نوید دهد ... که می رسم به تو ... شاید هزارسال دگر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هزار سال به سوی تو آمدم ... افسوس ... هنوز دوری دور از من ... ای امید محال ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کی بود می گفت دخترا از موش میترسند ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سوتی روی سنگ قبر ... ! ( خدایش بیامرزد )
✔ عـلـ[بابا]ــی
آیا میدانستید که شیشه در "ظاهر" جامد به نظر میرسد ... ولی در واقع مایعی است که بسیار کند حرکت میکند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آیا میدانستید که 30 برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی میکنند، در زیر خاک مدفون شدهاند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدایا یا پول بده ... یا اگه پول ندادی عقل درست و حسابی هم نده ... که شاد باشیم حداقل ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 20 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن