✔ عـلـ[بابا]ــی
بیشترآدمها مثل کتاب می مونن از روی بعضی ها باید مشق نوشت ... از روی بعضی ها بایدجریمه نوشت ... بعضی هارو باید چند بار خوند تا معنیشونو فهمید ... وبعضی هارو باید نخونده دور انداخت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
موشه میره بیمارستان میخواد خون بده پرستار میگه چند سی سی خون میدید ؟ موشه میگه سیسی میسی رو ولش کن ... بشکه رو بیار پرش کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به غضنفر ميگن ... ميس كال چيه؟ ميگه يه نوع مقياس وزن هست ... نشنيديد؟ مثلا" ميگن يه ميس كال زعفران ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به طرف ميگن دستشويي چند بخشه ... ميگه دو بخش مردونه و زنونه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی غمکده ای بیش نبود / بهر ماجز غم و تشویش نبود ... به کدام خاطره اش خوش باشیم! / که کدام خاطره اش نیش نبود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من مور چه ای را مسخره می کردم که سال ها عاشق یک تفاله چایی بود ... خودم را فراموش کردم که زمانی عاشق [...] بودم که فکر می کردم آدم است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر چقدر هم هویج می خورم ... باز هم چشم دیدن آدم بی معرفت رو ندارم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در هر کسي که مي نگرم در شکايت است ... در حيرتم که گردش گردون به کام کيست؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگو بار گران بودیم و رفتیم ... نگو نامهربان بودیم و رفتیم ... بگو با دیگران بودیم و رفتیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف بچشو سوار خر ميكنه بهش ميگه ... بابايي گوش عمو رو بگير تا نيفتي ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شعله شدی دود شدی سوختی ... خیر سرت ... هیچی نیاموختی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بچه:مامان اون آقاهه رو ببین کچله - مامان:هیس میفهمه - بچه:ااااا یعنی تا حالا نفهمیده ؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 7 ساعت و 19 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن