دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
اشک ... "مسافر مشترک" تمام انسان هاست ... که یا راهی ی "خاطرات نیامده" اند ... یا برای "نیامدن خاطرات" راهی می شوند ... مسافرانی که بی بلیط تقاضای هاشور خوردن حضور را دارند ... !/ [امیر افسریان]
آنجا که تويي ، يک دل ديوانه نبينی / تا گريد و گرياند از آن گريه ، تو را هم / اينجا که منم بس که دورويی و دورنگيی ست / گريند به بدبختی خود ، اهل ريا هم ... !/ [معینی کرمانشاهی]
چه دریایی چه طوفانی، که من در پیچ و تاب آن / به زورقهای صاحب کُشته ی سرگشته می مانم / کجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیز / به خوانِ اشک چشم و خون دل، عمریست مهمانم ... !/ [شهریار]
تمام سهم من از تو ... آتشیست که از دور گرمم میکند ... و هر بار نزدیک میشوم، پایم پس میکشد! ... حالا تو هی بگو، از سوختن میترسی ... من میگویم از خاکستر شدن میترسم ... !/ ["علیرضا باقی"]
هر چه کنی بکن، مکن ترکِ من ای نگار من / هر چه بری ببر، مـبر سنگدلی به کار من / هر چه روی برو، مرو راه خـلاف دوستی / هر چه زنی بزن، مزن طعنه به روزگار من ... !/ [شوریده شیرازی]
چه غم انگیز است، خفتن با چشم های باز ... و پایان اندیشه ها را نگریستن ... چه غم انگیز است خفتن، آنگاه که شب رفته است ... و از روز خبری نیست ... !/ [بیژن جلالی]
با عقل، آب عشق به یک جو نمیرود / بیچاره من، که ساخته از آب و آتشم / پروانه را شکایتی از جور شمع نیست / عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم ... !/ [شهریار]
سراغ مرا از هیچ نشانیِ آشنا نگیر ... باران که بیاید، کفش هایت روی یاد من سُر میخورند ... چترت را دست باد میبندد، و ماه گونهات را میبوسد ... !/ [شیدا محمدی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 47 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن