دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
در مجالی که برايم باقیست ... باز همراه شما مدرسه ای می سازيم ... که در آن آخر وقت به زبانی ساده ... «شعر» تدريس کنند ... و بگويند که تا فردا صبح ... «خالق عشق» نگهدار شما ... !/ [مجتبی کاشانی (سالک)]
کاش راه وصل هم چون راه دل کوتاه بود / باز هم در نیمه های راه می بینم تو را / کوه صبری ماه من، اما به جولانگاه عشق / عاشق و نرم و رها چون کاه می بینم تو را ... !/
چون روی تو دیدم من، از خویش بریدم من / کردم دل و جان قربان، یعنی بنمی ارزد؟ / دل شد چو غمت را جا، سر رفت درین سودا / آن سود بدین خسران، یعنی بنمی ارزد؟ ... !/
تــا کـی ای جـان، اثـر وصـل تـو نـتـوان دیـدن / کــه نــدارد دل مــن، طــاقــت هــجــران دیــدن / بـر سر کوی تـو، گر خـوی تـو این خواهد بـود / دل نــهــادم، بـــه جـــفـــاهــای فــراوان دیــدن / عقل بـی خویشتن از عشق تو دیدن تا چند؟ / خویشتن بی دل و دل بی سر و سامان دیدن ... !/ [سعدی]
سرم ز دست بشد، چشم از انتظار بسوخت / در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی / در آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنند / عجب مدار سری اوفتاده در پایی / فراق و وصل چه باشد؟ رضای دوست طلب / که حیف باشد از او غیر "او" تمنایی ... !/ [حافظ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 21 ساعت و 2 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن