دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم / ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا-تو / پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟ / تا شرح دهم، از همه ی خلق چرا تو؟ ... !/ [م.بهمنی]
چراغ چشمهایت را برایم پست کن / دیگر نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد / دلم خون است، تا حدی که وقتی از تو می گویم / فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد ... !/
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد؟ / که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت / رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد / چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت ... !/
کجایی همنشین لحظه های داغ و تبدارم / ببین رفتی و من با ابرها تا گریه میبارم / تصور کردنت تنها امیدم هست ! میدانی ؟ / اگر شاعر شوی، میبینی ام با ماه بیدارم ... !/
دوست داشتن یعنی؛ ... تمام ِ راه را بی آنکه دانسته شنیده و یا دیده باشی رفته ای ... و به او رسیده ای ... که همراه ِ تو نیامده بود ... !/ [یاور مهدی پور]
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا میزن / تا پاسخم را بشنوی پژواکسان ای دوست / در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من / سردی مکن با این چنین آتش به جان، ای دوست ... !/
از ما گذشت ... باید به ابرها بیاموزیم تا از عطش گیاه نمیرد ... باید به قفل ها بسپاریم با بوسه ای گشوده شوند ... بی رخصت کلید ... !/ [نصرت رحمانی / قسمتی از شعر کنایه]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 3 ساعت و 28 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن