دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
بيا وداع کنيم، بيا وداع کنيم ... اگر بنا باشــد کسی از ما بماند، همان بِه، که تو بمانی ... کينهی تو، به کار اين دنيا بيـــشتر میآيد، تا عشق من ... !/ [استاد محمود دولت آبادی / کلیدر]
هر چه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست / من پریشان تر از آنم که تو می پنداری / بی سبب نیست که پنهان شده ای پشت غبار / تو هم ای آیینه از دیدن ِ من بیزاری ؟ ... !/ [فاضل نظری]
خانمی در یکی از این شبکههای اجتماعی معروف، استاتوسی گذاشته بود با این مضمون : ... [ مادر شوهره من دارم؟ انقدر خونسرد و بیخیال نشسته !] ... و در ادامه اضافه کرده بود که : ... !/
این روزها که میگذرد، جور دیگرم / دیگر خیال و فکر تو افتاده از سـرم / دیگر دلم برای تو پـــرپـــر نمیزنــد / دیگر کلاغ رفته به جـــلد کــبوتــرم ... !/
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانیست
آن شمع کــــــه مـــــیسوزد و پروانه نـدارد
دل خانه عشقست خدا را به که گــــــــویم
کارایشی از عشق کس این خــــــانه ندارد
گفت آمادهام برای پاسخ و من پرسیدم خوبی؟ ... گفت: این توی لیست سئوالات نبود ... گفتم: چه بد اخلاق! ... [ یادم باشد این بار اگر سئوالی داشتم در ابتدایش بنویسم ؛ " خوبی؟ " ] ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 3 ساعت و 28 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن