دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دگر ز منزلِ جانان سفر مکن درویش / که سیرِ معنوی و کنجِ خانقاهت بس / فلک به مردمِ نادان دهد زمامِ مراد / تو اهلِ فضلی و دانش، همین گناهت بس ... !/ [حافظ]
تنها نشستهای و ... چای مینوشی و سیگار میکشی ... هیچ کس تو را به یاد نمیآورد ... این همه آدم روی کهکشان به این بزرگی ... و تو حتی، آرزوی یکی نبودی ... !/ [فخری برزنده]
چندی است به کلبـــه ما ســــر نمیزنی / آن روی دیـــدنی ز چه رو شـُد ندیـدنی؟ / هر شب در این خیال که آیی سراغ من / طی شـُــــد، ولــی به خیـالی نگفــتـنی ... !/
هر بامـــداد ، یاد تو بودم ز خوشـــدلی
غافـل از اینکه عهـد تو باشد گسستنی
گفـــتی ز دوســتی و محبت هــــزار بار
از دوســتی مگوی ، کـه انـگار دشــمنی
چنـــدین به انتـــظار نشـــستم نیـــامدی
بی حاصلی نصیب و تو تـَسخر چرا زنی ؟
گفــتی به کبــــر وقت خداحـــافظی مرا
بس کن، چرا تو ز ما دل، نمیکَنی؟
پیــداست خســــته شـُـدی یـــار نازنین
سخت است ، لیک نه چندان که بشکنی
زآن سخت تر ، آنکه تحمــّــل کنم تو را
رو، سوی آن کسی که برایش چو گلشنی
هر جا دل تو رفت ، همانجاست جای تو
زیبــــنده نیست دل به دو دلبـــر سپـُــردنی
یک آرزوسـت فقـــط ، مانــده بهـــر تو
امیـــد آنکه عهـــد دگر کـس ، تو نشـکنی
با تيشه ی خيال تراشيده ام تو را / در هر بتی كه ساخته ام ديده ام تو را / از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟ / يا چون گل از بهشت خدا چيده ام تو را؟ ... !/ [زنده یاد قیصر امین پور / روحش شاد]
امشب تمام حوصله ام را، در يک كلام كوچک در تو خلاصه كردم: ... ای كاش می شد يک بار، تنها همين يک بار، تكرار می شدی! ... "تكرار" ... !/ [زنده یاد قیصر امین پور / روحش شاد]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 3 ساعت و 27 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن