دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
کاش هوشیاری من حوصله اش دست تو بود / پشت هر ثانیه ام، ناوک چشمان تو بود / کاش بیدار بمانم که کمی گریه کنم / کاش این قرن خسیس روز و شبش دست تو بود ... !/
ای عشق، ای "آرامش آبستن طوفان ای عشق، ای باری تعالی حضرت شیطان
ای عشق، ای آشفته زلف دوش بر بالین هر نیمه شب پیراهنت چاک و لبت خندان
ای عشق، ای برزخ میان خواب و بیداری ای سایه تنهایی یک روح سرگردان
ای عشق، ای والاترین پیوند انسانی در ليلةالمعراج معصوم دو تن حیوان
ای عشق، ای تنها دلیل هر چه بود و هست تاریخ، منطق، شعر، مکتب، فلسفه، عرفان
ای عشق، ای شادی پس از آزادی امروز
فردا ولی، غم های پشت میله زندان
ای عشق، ای بی آبرو بدنامی رسوا دردت، غمت، سوزت، شبانه گریه ات پنهان
"هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت" ای عشق، ای بی انتها، ای حرف بی پایان ...
...
عاشقم خواهد و رسوای جهانی، چه کنم؟ / عاشقانند به هم عاشقی و رسوایی / شمع ما خود به شبستان وفا سوخت، که داد / یادِ پروانه ی پرسوخته، بی پروایی ... !/ [شهریار]
چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست / گر چه با من مینشینی چون چنینی سود نیست / چون دهانت بسته باشد در جگر آتش بُوَد / در میان جو درآیی آب بینی سود نیست ... !/ [مولانا]
"بیتابی"ها، چه جلوه ها که ندارد در این انسان ... گهی شمیم گل آید از او گهی عصیان ... گهی عطوفت و نرمش است جلوه ای از آن ... چه پیچیده است "بیتابی" ... گهی قرمز و گلگون آنچنان که باید بود ... گهی سیاهی و در خود تنیدنی ناجور ... تا انسان هست "بیتابی" ها، تمامی ندارد، انگار ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 3 ساعت و 27 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن