دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
یار زیباروی ما، ناگه شبی رنجید و رفت / قطره غلطان اشک از دیده را فهمید و رفت / بعد از آن "یاد و غمش"را در دل من جاگذاشت / در عوض "شور و طراوت" را ز من دزدید و رفت ... !/
خداوند روز اول آفتاب را آفريد ... روز دوم دريا را، روز سوم صدا را، روز چهارم رنگها را، روز پنجم حيوانات را، روز ششم انسان را ... و روز هفتم خداوند انديشيد ديگر چه چيزی را برای من نيافریده است ... و آنگاه تو را برای من آفريد ... !/
دل من رای تو دارد، سر سودای تو دارد / رخ فرسودهی زردم، غــم صفرای تــو دارد / سر من مست جمالت، دل من دام خیالت / گهر دیــده نثار کـف دریـــای تـــو دارد ... !/
هی نقطهی مجهول! مرارتِ مسخره! مضمونِ بیدلیل! تا کی؟ ... میز کارم غبار گرفتهست، رَختهای روی هم ریخته را نَشُستهام ... رویاهای بیموردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمیرسند ... شب همان شب و روز همان روز و هنوز هم همان هنوز ... !/ [سید علی صالحی]
جان به جانان کی رسد، جانان کجا و جان کجا / ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا / دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبهای / ورنه پای ما کجا، وین راه بیپایان کجا ... !/
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس / سند عشق، به امضا شدنش می ارزد / گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم / کوشش رود به «دریا» شدنش می ارزد / کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز / حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد ... !/
من كه غير از دلی ساده و صاف، در جهان هيچ چيزی ندارم ... مثل آيينه گاهی دلم را رو بهروی شما میگذارم ... دست های پر از خالی ام را پيش روی همه میتكانم ... چكّه چكّه تمام دلم را، در دلِ بچّه ها میچكانم ... !/ [زنده یاد قیصر امین پور]
ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما می کنی؟ / خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی / از تیر کج تابی تو، آخر کمان شد قامتم / کاخر نگون باد ای فلک، با ما چه بد تا می کنی ... !/ [شهریار]
امروز ما بیچارگان امید فرداییش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می کنی
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن؟ در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی!
ترا چه می شود ای دل که باز غمگینی؟ / کبوترانه به دام کدام شاهینی؟ / مبین مبین که نخواهم به خواب هم بینم / که چشم بسته چنین خواب عشق میبینی / کسان به بام سعادت رسیده اند و هنوز / تو بر فراز همان پلّهی فرودینی ... !/ [مهدی اخوان ثالث]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 9 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن