دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
در راه خدا دو كعبـــــه آمد حاصــــل / یک كعبهی صورت است و یک كعبهی دل / تا بتوانــــــى زیارت دل ها كن / كافزون ز هزار كعبه آمد یک «دل» ... !/ [خواجه عبدالله انصاری / خط زیبای اکبر صابونچی راد]
رفتی دلم شکستی، این دل شکسته بهتر / پوسیده رشتۀ عشق، از هم گسسته بهتر / من انتقام دل را هرگز نگیرم از تو / این رفته راه ناحق، در خون نشسته بهتر / در بزم باده نوشان، ای غافل از دل من / بستی دو چشم و گفتم، میخانه بسته بهتر ... !/
كششی كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان / بهجنازه گر نيايی، به مزار خواهي آمد! / بهيك آمدن ربودی، دل و دين و جان ما را / چه شود اگر بدينسان، دو سه بار خواهی آمد ... !/ [امير خسرو دهلوی]
بشكن اي بغض و فرو ريز، كه در خانه ی دل / ميزند شعله به جان، آتش پنهانی من / هر چه گفتند و بگويند به پايان نرسد / قصه ی زلف تو و شرح پريشاني من ... !/ [نصرالله مردانی]
اشکم چکید و دیگرش آن آبرو نبود / از آب رفته هیچ نشانی به جوی نبود / مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود / دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود / دیگر شکسته بود دل و در میان ما / صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود ... !/
هِی بر خود میزنم که مگر در واپسین مجالِ سخن، هرآنچه میتوانستم گفته باشم، گفتهام؟ ... نمیدانم ... اینقدر هست که در آوارِ صدا، در لُجّهی غریوِ خویش مدفون شدهام ... و این فرومُردنِ غمناکِ فتیلهیی مغرور را مانَد، در انبارهی پُرروغنِ چراغش ... !/ [شاملو]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 9 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن