دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند . تنها بهانهی دل ما در گلو شکست / سربسته ماند بغض گره خورده در دلم / آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ... !/ [زنده یاد قیصر امین پور]
با سر زلف تو دل را سر و کاری است که بود / ز آتش عشق تو در سینه شراری است که بود / ای به قهر از بر من رفته ، بیا از در مهر / که مرا با تو همان عهد و قراری است که بود ... !/
دل در اندیشه ی آن زلف گره گیر افتاد / عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد / خواجه هی منع من از باده پرستی تا کی؟ / چه کند بنده که در پنجه ی تقدیر افتاد ... !/
روزی که شکست آینه با گریه چه میگفت / دیوار به آیینه و آیینه به دیوار؟ / کُشتم دل خود را که نبینم دگری را / یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار ... !/ [فاضل نظری]
دست و پایی میزند دل در خم گیسوی دوست / جان نخواهد بُرد بیرون از کمند موی دوست / گیرم از دام سر زلفش خلاصی یافت دل / نیست امید نجات از نرگس جادوی دوست ... !/
ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست / گر سر برود سر تو با كس نگشاييم / ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است / بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم ... !/ [مولانا]
بخواب نازنین من، بخوابِ ناز / که من تمام شب نخفته ام / تمام شب به جام و جان / جز این سخن نگفته ام / وفا کن ای دل جفا کشیده، باز / ولی مکن وفا به یار بی وفا ... !/
چه حاصلی ز شمعهای بی فروغ
ز خنده ها ز بوسه ها
چه حاصلی
ز گفته های سر به سر دروغ؟
تو از روندگان راه عشق نیستی
تو نیستی ز دلشکستگان
بگیر راه خویش و تن رها کن از بلا
چو من،
دل رمیده طالب بلا مکن
تن سلامتت به درد مبتلا مکن
مرا به قصه های کودکانه در شبان هول جدا مکن
از این غم قدیم از غم ندیم صدا مکن
دگر ترانه سر، درین شبان دیر پا مکن
بخواب نازنین من، بخواب ناز
که من تمام شب نخفته ام
تمام شب به جام و جان
جز این سخن نگفته ام
وفا کن ای دل جفا کشیده، باز
ولی وفا به یار بی وفا مکن
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 33 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن