دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
از بادها خستهام ... از دریا دلم گرفـــته است ... همچون قایقی که بر دستِ آب مانده، نمیدانم کجای جهان آرام خواهم گرفت ... !/ [یاور مهدی پور / تصوير "آوارهی دردها" اثرِ سورئال، Robert & Shana Parke Harrison]
بعد ِ تو آیینه های شعر، سنگم میزنند / دل به هر آیینه، هر آیینه ایی بستم شکست / عشق زانو زد، غرور گامهایم خرد شد / قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست / وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد / پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست ... !/ [بهناز مرسلی]
کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود / و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود / آتشی بودی و هر وقت تو را میدیدم / مثل اسپند، دلم جای خودش بند نبود / مثل یک غنچه که از چیده شدن میترسید / خیره بودم به تو و جرأت لبخند نبود ... !/
میخانه ی ما مسجد ارباب نیاز است / هر گه که درو جای کنی وقت نماز است / سرمایه ی هر عیش در او جام شراب است / سرمایه ی هر عمر در او زلف دراز است / همچون دل عاشق که در او غیر نمک نیست / هر سو که نظر میفکنی سوز و گداز است ... !/
غلامِ همت آن نازنینم / که کارِ خیر بی روی و ریا کرد / من از بیگانگان دیگر ننالم / که با من هر چه کرد آن آشنا کرد / بشارت بر به کویِ می فروشان / که حافظ توبه از زهدِ ریا کرد ... !/
ای پیک پی خجسته که داری نشان "دوست" / با ما مگو بجز سخن دل نشان "دوست" / حال از دهان "دوست" شنیدن چه خوش بود / یا از دهان آن که شنید از دهان "دوست" / ای یار آشنا علم کاروان کجاست؟ / تا سر نهیم بر قدم ساربان "دوست" ... !/
لاله را بس بُوَد این پیرهنِ غرقه به خون / که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست / قصه پیداست ز خاکسترِ خاموشیِ ما / خرمنِ سوختگان را به سخن حاجت نیست ... !/ [سایه]
هنوز دود می روید از آفتاب انتظار پاییز ... خسته از وصف غرق شده درون فنجان سرد چای ... نخل مرداب گلدان ارتفاع بلند کاج را از چشمان من آه می کشد ... تنها درِ نیمه بازی است فاصله از من تا کوچه ... من نشسته ام هنوز در آستانۀ انتظار تا شب درون رگانم طلوع کند و تنهاییِ خلوت حیات را اندازه بگیرم با موزاییک های منقوش فاصله ... که هر لحظه بیشتر از اندوه من می شود ... !/ [محمدخرّم]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن