دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
میوههای نیمخورده، عشقهای نیمه جان / سینههای شرحه، جانِ لخت لخت زندگی / تا مگر صبحی بیاید «آدمی» چنگیزوار / باز آتش افکند در پایتخت زندگی ... !/ [مینا اروجلو]
یاد من باشد، تنها هستم ... ماه، بالای سَـر تنهایی است ... !/ [سهراب سپهری / به بهانه 15 مهر، روز تولد سهراب ، یادش گرامی] [تصویر "من، ماه و تنهایی" اثر عکاس مینیمالیست، کارلو سالوارین]
پرواز هم دیگر رویای آن پرنده نبود ... دانهدانه پرهایش را چید ... تا بر این بالِش، خواب دیگری ببیند ... !/ [ گروس عبدالملکیان / از مجموعه شعر «سطرها در تاریکی جا عوض میکنند»]
چو نماز شام هر کس، بنهد چراغ و خوانــی / منم و خیال یاری، غم و نوحه و فــغــانــــی / رخ قبله ام کجا شد ؟ که نماز من قضا شــد ؟ / ز قضا رسد همـاره، بـه من و تـــو امـتـحانـی ... !/ [مولانا]
اگر گذر به خیالم تو دلبرانه کنی / به کنج خلوت این دل، تو آشیانه کنی / تمام دفتر خالی ز اشتیاق مرا / پر از سرود و غزل، شعر عاشقانه کنی / سکوت تار مرا کز نوای ذوق خالیست / پر از ترنم و شور و پر از ترانه کنی / به انتظار تو (ناتور) نشسته بیدار است / اگر سفر به دیار دلش شبانه کنی ... !/ [ناتور رحمانی]
ای حافظ شیراز شده مات نگاهت / درگیر غزل گفتنی از چشم سیاهت / چون موج می آیی و دل ازشوق رسیدن / عمری است که چون صخره نشسته سر راهت / فرقی که ندارد به خدا هر شب و هرروز / روزم همه چون جنگل موهای سیاهت ... !/
من گُنهكارم آری ... جرم ِ من هم عاشقی ست! آری ... اما !!! آنكه آدم هست و عاشق نیست، كیست؟ ... زندگی بی عشق٬ اگر باشد! همان جان كندن است ... دم به دم جان كندن ای دل٬ كار دشواریست، نیست؟ ... !/ [زنده یاد قیصر امین پور]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن