دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
غروب زندگی آمد بیا ای عشق افسونگر / که خواب مرگ نزدیک است و من افسانه می خواهم / نگاه آشنایت را که کس جز من نمی بیند / به هر چشمی به غیر از چشم خود بیگانه می خواهم ... !/
نشان پایداری نیست گرد هر چمن گشتن
ترا ای شاخه ی گل برتر از پروانه می خواهم
به فریاد نگاهت گوش جانم آشنا باشد
من این فریاد شورانگیز را مستانه می خواهم
نمی خواهم کسی جز من ترا در انجمن بیند
تو آن شمعی که بیرونت ز هر کاشانه می خواهم
نباشد جز دل ویران من شایسته ی عشقت
ترا ای گنج ناپیدا در این ویرانه می خواهم
ملامت ها که من از صحبت فرزانگان دیدم
تلافی کردنش را از دل دیوانه می خواهم
مرا بیگانه میدانی به خود ای آشنای دل
ولی من بی تو عالم را به خود بیگانه می خواهم
نشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسی / زمانی که ملائک خاک را تعظیم می کردند / اگر می شد که صورت را به ذات آورد، بی تردید / به صورت عشق را، چون روی تو ترسیم می کردند / از آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستند / به بویش تا ابد، تعلیم شیداییم می کردند ... !/ [حسین منزوی]
باران که می بارد؛ وجودم کویری ست تشنه جان، با اندوه زخم های بی کسی ... باران که می بارد؛ ذهن آشفته ام را تر نمی کند، گرد و غبار غصه های دور دلم را آلوده است ... باران که می بارد؛ من و کوچه های خاطره، دوشادوش هم ... اشک باریم ... !/
ای مهربانتر از برگ در بوسههای باران / بیداری ستاره در چشم جویباران / آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل / لبخند گاهگاهت صبح ستارهباران / بازآ که در هوایت خاموشی جنونم / فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران ... !/
بی عشق، هیچ فلسفهای در جهان نبود / احساس در "الههی ناز بنان" نبود! / بیشک اگر که خلق نمیشد "گناهِ عشق" / دیگر خدا به فـکر "شبِ امتحان" نبود ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 33 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن