دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
ره مگردان و نگه دار همین پردهی راست / تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم / صبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزین / عاقبت مژدهی نصرت رسد از پیرهنم ... !/ [سایه]
تو را شمع و ، مرا پروانه کردند / به جرم عاشقی ، دیوانه کردند / به ( بزم آدم ) از روز نخستین / شراب عشق در پیمانه کردند / ز من در عشق شیرین کار تر نیست / چرا فرهاد را افسانه کردند ؟ ... !/
مرا چشمیست خون افشان ز دستِ آن کمان ابرو / جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو / غلامِ چشم آن تُرکم که در خوابِ خوشِ مستی / نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو / هلالی شد تنم زین غم که با طغرایِ ابرویش / که باشد مه که بنماید ز طاقِ آسمان ابرو؟ ... !/ [حافظ]
کاش می شد که کسی می آمد ... باور تیره ی ما را می شست و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست ... اخم بر چهره بسی نازیباست ... بهترین واژه همان لبخند است که ز لبهای همه دور شده ست ... !/ [کیوان شاهبداغی]
من به دیوانگی از عشق تو افسانه شدم / عشق گفتی و من از عشق تو دیوانه شدم / رَستم از سرزنش و مرحمت دشمن و دوست / شکر، کز دولت عشق از همه بیگانه شدم ... !/
برایِ تــــو می نویسم ... می روم و پشت خواهم کرد به تمامیِ تپشهایِ این دقایــــق ... دل خواهم کَند ، بی تـــــو خواهم زیـست ، گوش خواهم سپرد، فریــاد خواهم شد، مهربان نخواهم بـود، دل نخواهم سپرد ... و آرامـــــتر که شدم، بــــــی تــــــو خواهم مــــــــــــرد ... !/
پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من / سیه زنجیر گیسو باز کن، دیوانه اش بامن / که می گوید که می نتوان زدن بی جام و پیمانه ؟ / شراب از لعل گلگونت بده، پیمانه اش با من / مگر نشنیده ای گنجینه در ویرانه دارد جا؟ / عیان کن گنج حسنت ای پری ! ویرانه اش با من ... !/ [حمید نقوی]
سینهام مجمر و عشق آتش و دل چون عود است / این نفس نیست که بر میکشم از دل، دود است / دل ندانم ز خدنگ که به خون خفت؟ ولی / اینقدر هست که مژگان تو خون آلود است ... !/ [ یغمای جندقی]
به تو فکر می کنم ... و به پیاده روی هایی که قدم نزدیم ... به غروب هایی که ندیدیم ... به مهمانی هایی که نرفتیم ... به قهوه هایی که نخوردیم ... به دست هایی که نگرفتیم ... به تو فکر می کنم، و به سرنوشت، که ... "ن" آور تمام فعل هایم شده است ... !/
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور / کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور / ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن / وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور ... !/ [بیستم مهر ماه، روز بزرگداشت خواجه رندان،لسان الغیب، شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی ... بر تمامی همدلان گرانقدر خجسته باد]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 33 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن