دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
آنجا که چهرهٔ تو، گسترده خوان خوبی / گردد ز شرم رویت، قرص قمر شکسته / چون باز گرد عالم، گشتم بسی و آخر / در دامت اوفتادم، چون مرغ پر شکسته / نقد روان جان را، جو جو نثار کردم / زین سان درست کاری، ناید ز هر شکسته ... !/
اینک این من، سر به سودای پریشانی نهاده / داغ نامت را نشان کرده، به پیشانی نهاده / گریه ام را می خورم زیرا که می ترسم ز باران / مثل برجی خسته، برجی رو به ویرانی نهاده ... !/
یار بی دردی غیر و غم ما می داند / می کند گرچه تغافل، همه را می داند / آفتابیست که دارد ز دل ذره خبر / پادشاهیست که احوال گدا می داند / گر بسازم به جفا، لیک چه سازم با این / که جفا می کند آن شوخ و وفا می داند ... !/
از غم که چشم های تو لبریز می شود / انگار فصل ها همه پاییز می شود / وقتی که خنده می کنی و حرف می زنی / پاییز چون بهار دل انگیز می شود / تلفیق چشم شیر و غزال است چشم تو / چون با غرور و عشق گلاویز می شود ... !/
شعر می گويم كه جادويت كنم / عاشق و آواره از كويت كنم / چون ندارم چاره ای جز اين طريق / با خطوط شعر خود سازم حريق / شعر من از سوز دل آيدبرون / عشق آن بهتر كه باشد از درون ... !/
نقل است که مریدی شیخ را به خواب دید، گفت: «از نکیر و منکر چون رستی؟» ... گفت: «چون آن عزیزان سوال کردند، گفتم: شما را از این سوال مقصودی بر نیاید، به جهت آنکه اگر گویم: خدای من اوست، این سخن از من هیچ نبود، لکن باز گردید و از او پرسید: من او را کیم؟ آنچه او گوید، آن بود ... اگر من صد بار گویم که خداوندم اوست، تا او مرا بندۀ خود نداند فایده نبود.» ... !/ [عطار / تذکرة الاولیاء / ذکر بایزید بسطامی]
قلم گرفتم و گفتم مگر دعا بنویسم / دعا به یار جفا کار بی وفا بنویسم / شکایتی به لب آمد ز جورهای تو گفتم / به هیچ نامه نگنجی، تو را کجا بنویسم؟ / دعا و شِکوه به هم در نزاع و من متحیّر / کدام را ننویسم؟ کدام را بنویسم؟ ... !/
گر تو خاموش بمانی ... چه کسی خواهد بود؟ که گواهی دهد: ... «اینجا، بودند عاشقانی که، زمین را به دگر آیینی خواستند آذین بندند، و چه شیدا بودند!» ... !/ [شفیعی کدکنی]
شب ها، به کنج خلوت من می گفت، افسانه های روز جدایی را / با خنده های تلخ، نهان می داشت، در چشم خویش، راز خدایی را / آن آتشی که شعله به جان میزد، دیگر نمی شکفت به چشمانش، وز گریه های تلخ پشیمانی اشکی نمی نشست به دامانش ... !/
به کویت با دل شاد آمدم، با چشم تر رفتم / به دل امید درمان داشتم، درمانده تر رفتم / تو کوته دستی ام می خواستی، ورنه من مسکین / به راه عشق اگر از پا در افتادم، به سر رفتم ... !/ [سایه]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 9 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن