دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را / یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را / یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن / یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را ... !/
یا که غبار پات را نور دودیده می کنم
یا به دو دیده می نهم پای تو نور دیده را
یا به مکیدن لبی جان به بها طلب مکن
یا بستان و باز ده لعل لب مکیده را
کودک اشک من شود خاکنشین ز ناز تو
خاکنشین چرا کنی کودک نازدیده را؟
چهره به زر کشیدهام، بهر تو زر خریدهام
خواجه! به هیچکس مده بندهٔ زر خریده را
گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی
کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟
بانوی مصر اگر کند صورت عشق را نهان
یوسف خسته چون کند پیرهن دریده را
گر دو جهان هوس بود، بیتو چه دسترس بود؟
باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را
جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم
ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را
بوالعجبی شنیده ام، چیز ندیده دیده ام
این که فروغ دیده ام،دیده کند ندیده را
خیز، بهار خونجگر! جانب بوستان گذر
تا ز هزار بشنوی قصهٔ ناشنیده را
با این همه بی مهری جانان چه توان کرد ؟ / جان است و مکدر شده با جان چه توان کرد ؟ / آنجا که بود صحن چمن خانه ی صیاد / جز گریه به مرغان گلستان چه توان کرد ؟ ... !/
افتاد؛ آنسان كه برگ، آن اتفاق زرد میافتد ... افتاد؛ آنسان كه مرگ، آن اتفاق سرد میافتد ... اما او سبز بود و گرم ... كه افتاد ! ... [ به یاد تو ... که همواره یاد و نامت بخش بزرگی از زندگیم بود ... روحت شاد ! ] ... !/
مثل همین امروز سهشنبه بود. ساعت سه صبح. حتی گرگ و میش هم نشده بود.
چه رسد به طلوع. این سهشنبهی آبان نیازی به کشف رمز ندارد. خیس بود.
سهشنبهی خیس لعنتی. روزی که قیصر امینپور تصمیم به رفتن گرفت.
چندمدتی زیاااد درد ، تحمل، گذراندن. اما دیگر تاب نمیآورد.
با یک عالمه حرف ناتمام و «خسته ار آرزوها، آرزوهای شعاری ...
روز و شب تکرار کردن، خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری .. » رفتن را انتخاب میکند.
قیصر. همین اسم بس است تا جدایش کنی. سوایش کنی. روی سرت بگذاری.
کافیست بگویی قیصر و کاریزمایش بنشیند در پیش نگاهت.
حتی رویش را ندیده. عکسش را ندیده.
ناشیها بار اول که بگویی قیصر،
ذهنشان میرود سمت کریم آبمنگول و دشنه و ناموس و کیمیایی.
اما این کارهها بلدند درستش را.
تا بشنوند قیصر، زمزمه میکنند: ناگهان چقدر زود دیر میشود.
شاعر کودک و نوجوان. این کم است برای دوست داشتنش ؟!
شاعر محبوب بچههای سروش نوجوان.
«ق» اسمش حرف آخر عشق است. خودش مینویسد.
از عشق و با عشق نام کوچکش شروع میشود.
عشق به آنچه که به آن اعتقادی داشت و ستایش و تحسینش میکرد و برایش زحمت میکشید.
سلولی هم زحمت میکشید. از مغز استخوان.
حالا سرش دعوا میکنند و از خود میکنندش.
میخواهند مصادرهاش کنند. مال خودشان کنندش. لابد هرکسی خاطرهای دارد.
فالوده بستنی زده است. از ما و از ما بود، میکنند. اما نبود. خودشان هم میدانند نبود. بلد بود آدمها را و میدانست رفتن در طیفی و به شکل آنها درآمدن راه درستش نیست. راه درست اصل و اصالت است. روحش شاد.
... وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها.
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 3 ساعت و 27 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن