دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی / مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی / ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم؟ / که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی ... !/
بر بساط عاشقی از روی اخلاص و یقین / چون ببازی جان و تن، مقصود آنگه حاصلست / زینهار از روی غفلت، این سخن بازی مدان / زان که سر در باختن در عشق، اول منزلست ... !/
عین شیرین شست و شویی ده، تن ِ بی تاب را / تا که از یک گوشه، چشمانم بپاید آب را / مثل لیلا گاه گاهی زیر لب شعری بخوان / شاعران تازهای تقدیم کن اعراب را ... !/
همهی ما، توسط كساني كه دوستمان داشتهاند ساخته و بازساخته شده ايم ... ما اثر افراد اندكی هستيم كه در عشق شان به ما سماجت به خرج داده اند ... اثري كه بعدها آن را باز نمي شناسند و هرگز همانی نيست كه آنها آرزو كرده بودند ... !/ [برهوت عشق/ فرانسوا مورياك/ اصغر نوری/ انتشارات افراز]
سر به سویی می کشد ما را در این ره ، پا به سویی / عقل آخر بین به سویی، عشق بی پروا به سویی / موج سر گردانم و بازیچهی طوفان هستی / هر دمم ساحل به سویی می کشد، دریا به سویی ... !/
وای از این آوارگی ها ، وای از این بیچارگی ها
تا به کی آخر گذشتن ، او به سویی ما به سویی ؟
هر یکم خواند به بزم خویشتن زین همنشینان
گریه ی مستان به سویی ، خنده ی مینا به سویی
در تماشاگاه هستی کاش یارب کور گردد
دیده گر پنهان به سویی بیند و پیدا به سویی
جمع مشتاقان ، گریزی از پریشانی ندارد
عاقبت مجنون به سویی می رود لیلا به سویی
عشق يعني کوچه کوچه انتظار / رؤيت خورشيد در باغ بهار / عشق يعنی با جنون تا اوجها / رفتن از ساحل به بام موجها / عشق يعنی يک تغزل شعر ناب / مثنویهای خدای آفتاب ... !/
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش / و از شما پنهان نشاید کرد سرِ می فروش / گفت: "آسان گیر" بر خود کارها، کز رویِ طبع / سخت میگردد جهان بر مردمانِ سختکوش ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 3 ساعت و 27 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن