دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
نگاهت ميكنم خاموش و خاموشی زبان دارد / زبانِ عاشقان «چشم» است و چشم از "دل" نشان دارد / چه خواهشها در اين خاموشیِ گوياست، نشنيدی؟ / تو هم چيزی بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد ... !/ [هوشنگ ابتهاج]
روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند ... روز و شب دارد، روشنی دارد، تاریکی دارد ... کم دارد، بیش دارد ... دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام می شود، بهار می آید ... !/ [محمود دولت آبادی / جای خالی سلوچ]
ای امید دل، چو جان در خویشتن می جویمت / وای بر من، در خراب آباد تن می جویمت / چون نسیم، آسیمه سر افتان و خیزان، در بدر / بی خبر از خویش، در دشت و دمن می جویمت ... !/
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید / مگر مساحت رنج مرا حساب کنید / محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید / و مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید / تا سماجت پولادی سکوت مرا / درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید ... !/
فرقی که ندارد به خدا هر شب و هرروز
روزم همه چون جنگل موهای سیاهت
مانند پر کاه شناور شده ام باز
در جذبۀ نقاشی آن چهرۀ ماهت
رؤیا و بخار و شبح و هاله به هم ریخت
از هُرم نفس های زمستانی آهت
تصویر تو با دلهره و اشک عجین است
تا بوی سفر می رسد از شال و کلاهت
هرگز نرسیدیم به هم گرچه موازی
چون پیرهن خط خطی راه به راهت
حیف است که یک لحظه کسی چشم ببندد
بر خندۀ پر شیطنت گاه به گاهت
ای کاش که تا ریشه و تا پوست بسوزم
ای کاش که در گسترۀ هُرم گناهت
بگذار در اندوهِ نبودِ تو بسوزم
بگذار بگویم که خدا پشت و پناهت
ای دیده ! چنین محو تماشای که هستی ؟ / ای سینه ! تو در آتش سودای که هستی ؟ / ای خون من ! ای آتش افتاده به جانم / جوشنده و طوفندهی دریای که هستی ؟ ... !/
ای پای فرو مانده ! تو در این ره تاریک
جویای که و بادیه پیمای که هستی ؟
ای دل به کف ساغر گلگون بگرفتی
پیمانه کش نرگس شهلای که هستی ؟
ای اشک من ای روشنی دیده ی تارم
افتاده چنین ، سر به زمین سای که هستی ؟
ای عقل من ! ای گمشده در وادی حیرت
بستند ترا دیده ، تو جویای که هستی ؟
ای عشق ! چراغی تو فرا راهِ من آور
دیوانه ! تو روشنگر شبهای که هستی ؟
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 3 ساعت و 27 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن