✔ عـلـ[بابا]ــی
Wildebeests, Kenya by Murray Macdonald
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرغ بخت آمد به بام خانه ام اما پرید / دولت عشق تو را ایام داد، اما گرفت / از فریب روزگار ایمن مشو کاین بلهوس / بر سکندر داد مُلکی را که از دارا گرفت / ... ! [مهدی سهیلی – آذر 53]
✔ عـلـ[بابا]ــی
عکسی قدیمی ... از پیرمرد روستایی و چپق ِ خود ... ! [مرد سالخورده ی روستایی سعی در روشن کردن چپق خود با ذره بین را دارد]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Cheetah, Botswana by Beverly Joubert
✔ عـلـ[بابا]ــی
وقتی که نیستی دل من پیر می شود / حتی هوای عشق زمین گیر می شود/ امشب به خلوت دل بارانی ام بیا / فردا كه استخاره كنی دیر می شود / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Bighorn Sheep by Trish Carney
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزها رفت ولی کمرنگ نگذشت ... سالها رفت و دل ساده من سنگ نگشت ... ذهن من بستر صد خاطره با یاد تو شد ... یادت از صفحه این خاطره کمرنگ نگشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Anemones and Soft Corals by Paul Nicklen
✔ عـلـ[بابا]ــی
داستان مهربانی ... ! [منطق الطیر- عطار نیشابوری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Praying Mantis, Virginia by Medford Taylor
✔ عـلـ[بابا]ــی
زنهار تا توانی ،اهل نظر میازار / دنیا وفا ندارد ،ای نور هر دو دیده / تا کی کِشَم عتیبت ،از چشم دلفریبت / روزی کرشمهای کن ،ای یار برگزیده / گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ / بازآ که توبه کردیم ،از گفته و شنیده / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Santorini, Greece by C.T. Feng
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 45 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن