✔ عـلـ[بابا]ــی
پاک نویس می شوم ،اینجا برای تو ... چرک نویس هایم را در دلم ،مچاله می کنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Fox, Washington by Alexander Glass
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای مهربانتر از برگ در بوسههای باران / بیداری ستاره در چشم جویباران / آیینهی نگاهت پیوند صبح و ساحل / لبخند گاه گاهت صبح ستارهباران / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Green Anemone, Vancouver Island by Jens Troeger
✔ عـلـ[بابا]ــی
Red Squirrel, Poland by Dorota Walczak
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم تنگ است ... ! [نیکی فیروزکوهی][عکس از علیرضا تجریشی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lynx by Roberto Cristaudo
✔ عـلـ[بابا]ــی
نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است / به خیسیِ چمدانی که عازم سفر است / من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم / که سرنوشت درختان باغمان تبر است / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Cape Alava, Washington by Max Wilbert
✔ عـلـ[بابا]ــی
Ice Cream Vendor, Greece Photograph by Lior Patel
✔ عـلـ[بابا]ــی
و خدا خواست که یک عمر نبیند یعقوب ... شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Goat Herders, Djibouti by Leslie Pratt
✔ عـلـ[بابا]ــی
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند / معنی کور شدن را گره ها می فهمند / سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین / قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 45 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن