✔ عـلـ[بابا]ــی
ز چشمم لعل رُمّانی، چو می خندند، می بارند / ز رویم راز پنهانی چو می بینند، می خوانند / دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد / ز فکر آنان که در تدبیر درمانند، در مانند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوست داشتنِ يك موجود در اين است كه ... پير شدن با او را نیز بپذيريم ... ! [كاليگولا / آلبر کامو]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Oxpecker and Zebra, South Africa by Magnus J. K. Elmgren
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر ره دهم فریاد را ... از دم بسوزم باد را ... حدّی است هر بیداد را ... این حدّ هجران تا کجا ؟ ... ! [خاقانی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مادر بزرگ! گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بند سبز را ... که در کودکی بسته بودی به بازوی من! ... در اولین حمله ی ناگهانی تاتارِ عشق ،خمره ی دلم بر ایوان سنگ و سنگ شکست ... دستم به دست دوست ماند ،پایم به پای راه رفت! ... من چشم خورده ام ! من چشم خورده ام! من تکه تکه از دست رفته ام ... در روز روز زندگانی ام ... ! [حسین پناهی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
رسيدم ،منتها ديدم كسي در آن خيابان نيست ! ... نماندي تا بيايم من ! ... نگو تقصير باران نيست ... ! [فریبا شش بلوکی - کتاب بهانه]
✔ عـلـ[بابا]ــی
زان حبه خضرا خور کز روي سبک روحي / هر کاو بخورد يک جو بر سيخ زند سي مرغ / زان لقمه که صوفي را در معرفت اندازد / يک ذره و صد مستي يک دانه وصد سيمرغ / ... ! [حافظ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
جا مانده است چيزی ... جايی که هيچ گاه ديگر ... هيچ چيز جايش را پر نخواهد کرد ... نه موهای سياه و نه دندانهای سفيد ... ! [حسین پناهی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود / تا کجا باز دل غمزدهاي سوخته بود / رسم عاشق کُشي و شيوه شهرآشوبي / جامه اي بود که بر قامت او دوخته بود / "جان عشاق" سپند رخ خود مي دانست / و آتش چهره بدين کار برافروخته بود / گرچه مي گفت که زارت بکشم مي ديدم / که نهانش نظري با من "دلسوخته" بود / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بهگمانم ... عشق همان اسب وحشی مغروری است که ... شب هنگام ... میان سینه ام چهار نعل می تازد ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 5 ساعت و 37 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن