✔ عـلـ[بابا]ــی
من مسافر، تو مسافر، تن مان خسته راه ... مقصد عشق پر از درد و هوار است هنوز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر درخانه دل برگ گلي ميکوبم ... روي آن با قلم سبز بهار ... مينويسم اي يار ... خانهي ما اينجاست ... تا که سهراب نپرسد ديگر " خانه دوست کجاست ؟ " ... ! (فريدون مشيري )
✔ عـلـ[بابا]ــی
" داستان ضامن آهو " حقیقت یا افسانه؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم ... به آن امید دهم جان که خاک کوی تو باشم ... ! ( یا غریب الغربا ... )
✔ عـلـ[بابا]ــی
به هر چه نمی خواستم رسیدم ... جز تو ... که می خواستمت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مشترک گرامی دسترسی به این سایت مجاز نمی باشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در خیال من و آیینه این قلب پریش ... بجز از پیچ و خم طره ی دلدار چه بود ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شد قلب پریشانم آشفته تر از مویت ... پروانه صفت هردم پرواز کنم سویت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خشک سال دل و جان غم گرفته ما ... به خشک سال دیار دگر نمی ماند ... مگر زلال سرشک ... گیاه مهری ازین سرزمین برویاند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه شد ؟ چگونه شد آخر ... که دست رحمت ابر ... که خار و خاک بیابان خشک را جان داد ... لهیب تشنگی جاودانه ما را ... به جرعه ای ننشاند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 23 ساعت و 16 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن