✔ عـلـ[بابا]ــی
چگونه اینهمه باران ، چگونه این همه آب ... که آسمان و زمین را به یکدیگر پیوست ... به خشک سال دل و جان ما نمی فشاند ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد ... مرد دیگری که پشت این نقاب خنده ،هر زمان به هر بهانه ... با تمام قلب خود گریسته ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می روی به سوی مهر ،می روی به سوی ماه ... روی راهی از ازل کشیده تا ابد ... در میان برگهای زرد ... می تپد به یاد تو هنوز ... قلب پاره پاره ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازدرون آینه چهره ای شکسته خسته ... بانگ می زند که وقت رفتن است ... چهره ای شکسته خسته از برون ... جواب می دهد نوبت من است؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد ... هر جا که نشینیم چو فردوس برین شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باشد ... قبول ... هرکی در بازی عشق جر زد ... برای همیشه جریمه شود به ایستادن یک پایی کنار دیوار خاطرات ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
كجا باید رفت؟ ... زكه باید پرسید؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عزت ملکخانم ( اشرفالسلطنه ) اولین زن مطبوعات ایران ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای باغبان ای باغبان آمدخزان آمدخزان ... بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 3 ساعت و 23 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن