✔ عـلـ[بابا]ــی
سیاه سفید خاکستری بنفش ، من هیچکدامم ... من خسته از رنگ و سنگ و ننگ های زمانه ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آخرین تکه ی قلبم را به پروانه ای دادم که رنگ پرهایش سوی دیدن را از من گرفت ... به او دادم چون از تمامی چیزهای دور و برم پاکتر بود ، حتی آبی تر از حوض آبی کلبه ی تنهایی ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم / باز نه زخمهای من خوب میشود / نه زخمهای تو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در باغ دلم جوانه ای باید و نیست ، شوق غزل ترانه ای باید و نیست ... خواهم که تو را ببینم اما چه کنم ، دیدار تو را بهانه ای باید و نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما بدهکاریم ! به کسانی که صمیمانه زما پرسیدند : “معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟” و نگفتیم ... چون که مرداد گور عشق گلخون رنگ دل ما بوده است ... ! ( حسین پناهی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
به راحت نفسی رنج پایدار مجوی ... شب شراب نیارزد به بامداد خمار ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار/ که بر و بحر وسیع است و آدمی بسیار// همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید/ از آنکه چون سگ صیدی نمی رود به شکار// چو ماکیان به در خانه چند بینی جور/ چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار ؟// ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ، ولی حیف که من زاده ی امروزم ... خدایا جهنمت فرداست ، پس چرا امروز می سوزم ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عده ای مثل قرص جوشانند ، در لیوان آب که بیندازیشان طوری غلیان کرده و کف می کنند که سر می روند ، اما کافی است کمی صبر کنی بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خداوندا ، دستانم خالی اند و دلم غرق در آرزوها ... یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان ، یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 55 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن