✔ عـلـ[بابا]ــی
به طرف می گن شما ای میل دارین؟ می گه نه خیلی ممنون. من تازه غذا خوردم نوش جان ... ! ( اعتماد بنفس )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف میره تو خیابون می بینه نوشته: سیو همان سیب است ... میگه: دروغ میگن پدر سگا ! خودم خوردم صابون بود ... ! ( اعنماد بی جا )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف داشته کباب درست می کرده می بینه یه گربه داره نگاه می کنه داد می زنه : آی بلال شیر بلاله ... ! ( خود فریبی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف رفته بود زیارت امام رضا. بعد از زیارت دستش را برای احترام روی سینه اش گذاشت و عقب عقب آمد بیرون. یه دفعه دید که خورده به یه چیزی. نگاه کرد، دید که یه تابلو است و روش نوشته: تهران 5 کیلومتر ... ! ( افراط )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف میره کله پاچه فروشی، طباخ بهش میگه: قربون چشم بگذارم؟ ... میگه: نه آقا ! حداقل صبر کن من برم قایم شم ... ! ( کودک درون )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف تو آینه عکس خودشو می بینه بعد می گه: ا... این چه آشناست ! بعد از یه ساعت فکر کردن داد می زنه: فهمیدم... این همون کره خریه که امروز تو آرایشگاه یک ساعت زل زده بود به من ... ! ( خود شناسی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
تولد و مرگ را درمانی نیست ... مهم این است که فاصله میان این دو را شاد زندگی کنیم . . . !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که ... نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز باران بارید ، خیس شد خاطره ها ، مرحبا بر دل ابری هوا ، هر کجا هستی باش ، آسمانت آبی ، و تمام دلت از غصه دنیا خالی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
امروز به همراه نسیمی که می آمد بوی پاییز را از دور دستها احساس کردم ... پاییز را به خاطر بادهایش و به خاطر برگهایش دوست دارم . پاییز رنگ گذشته ها و خاطرات دور را می دهد. پاییز را به خاطر رنگهایش دوست دارم ... بوی پاییز می آید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت ... و اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خداوند به حیوان ها شهوت داد بدون شعور و به انسان هر دو را ... انسانی که شعورش بر شهوتش غلبه کند از فرشته ها بالاتر است و انسانی که شهوتش بر شعورش غلبه کند از حیوان پـسـت تر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوست دارید بدانید فلز متولدین هرماه چیست ؟
✔ عـلـ[بابا]ــی
انجماد قلب ها را از خشک سالی چشم ها می توان فهمید ... چشمی که گریستن نمی داند ، زیستن نمی تواند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 14 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن