✔ عـلـ[بابا]ــی
دوستی تعریف می کرد تو بیمارستان بستری بوده. شب ساعت دو بیدارش کردن که قرص خوابشو بخوره ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را پاسخ گوی، در بگشای! منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم. منم من، سنگ تیپا خورده رنجور. منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور. نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم. بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Women are sacred, they are the symbol of generations, when they fail, generations will fail زن مقدس و نماد یک نسل است، سقوط او سقوط یک نسل است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
طبق آخرین یافته موسسه پزشکی آمریکا نوع سرطان جدید پوستی کشف شده است که عامل محرک و ایجاد کننده آن توسط اکسید نیترو سیلور ایجاد می شود هنگامیکه کارتهای شارژ تلفن همراه را خریداری میکنید، قسمتی را که باید با ناخن بخراشید محتوی این ماده بوده که سرطان زا اعلام شده است لطفا خراشیدن را با پوست انگشتان یا ناخن انجام ندهید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ؟ یک فریب ساده و کوچک . آن هم از دست ِ عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی . من گمانم زندگی باید همین باشد ... ! ( اخوان ثالث )
✔ عـلـ[بابا]ــی
بگیر فطرهام، اما / مخور برادر جان / که من در این رمضان، قوت غالبم غم بود ... ! (اخوان ثالث )
✔ عـلـ[بابا]ــی
احياء شب عيد : امام صادق عليهالسلام به نقل از پدر بزرگوارش فرمود: «كانَ عَلِىُّ ابْنُ الْحُسَيْنِ عليهماالسلام يُحْيى لَيْلَةَ عَيْدِ الْفِطْرِ بِالصَّلاةِ حَتّى يُصْبِحَ وَ يَبيتُ لَيْلَةَ الْفِطْرِ فِى الْمَسْجِدِ؛ (1) امام سجاد عليهالسلام ، شب عيد فطر را با نماز به صبح مىآورد و در مسجد به شب زنده دارى مىپرداخت.»...
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق مثل آبه ، می تونی توی دستات قایمش کنی ، اما آخرش یه روز دستتو وا می کنی می بینی نیست ! قطره قطره چکیده بی اینکه بفهمی ، فقط احساس می کنی دستات نمناکن ، این همون رطوبت خاطره هاست که بر جای مونده ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سازمان سنجش آموزش كشور بدينوسيله به اطلاع كليه داوطلبان شركتكننده در آزمون ورودي تحصيلات تكميلي (دورههاي كارشناسي ارشد ناپيوسته داخل) سال 1390 ميرساند كه آزمون مذكور در 148 كد رشته امتحاني برگزار گرديده، كه نتيجه و فهرست اسامي قبول شدگان نهايي 138 كد رشته امتحاني از 148 كد رشته امتحاني در تاريخ 8/6/90 ساعت 14 بر روي سايت اين سازمان به نشاني www.sanjesh.org قرار خواهد گرفت.
✔ عـلـ[بابا]ــی
در وفات دختري فقير از سرما : سيد اشرف الدين حسيني* (نسيم شمال) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای غم تو که هستی از کجا می آیی ؟ هر دم به هوای دل ما می آیی ... باز آی و قدم به روی چشمم بگذار ، چون اشک به چشمم آشنا می آیی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لااقل نگاهی به پشت سرت کن ، شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد می زند ... کسی که هیچ وقت او را ندیده ای ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفته بودی فردا ، پشت این پنجره ها ، غنچه ای می روید ، و کسی می آید ، روشنی می آرد ... دیرگاهیست که من ، پشت این پنجره ها منتظرم ، ولی اینجا حتی ، رد پایی هم نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیرزنی را گفتند به یمن صد سالگیت تورا به مکه فرستیم یا شوهرت دهیم؟ ... بگفت: ننه مکه که فرار نمیکنه ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 13 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن