✔ عـلـ[بابا]ــی
نخ و سوزنات را بیاور... نذر کردهام... اینبار که آمدی... نگاهام را... به چشمهایت بدوزم ... ! ( شاهین جانپاک )
✔ عـلـ[بابا]ــی
بگو چرا هی میری در یخچال و باز میکنی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گرچه غم سرنوشت ما بوده ... همه جا مه گرفته و ابری ست ... باید از هم عبور می کردیم ... آسمان جای ایستادن نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب های من با بودنت لبریز نورند / سر مستی و شب زنده داری جفت و جورند ... رد تو روی لحظه هایم مانده اما / دیوار ها و فرش های خانه کورند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چشم ما ناظر حسرتمند تاریخ است . در غار تنهایی نشسته ایم و دستمان از دنیا کوتاه، تنها نگاهی داریم مانده به دور بی اینکه سهمی از زمان داشته باشیم و نقشی در زمین ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بریز قطره ای از کوزه ی مسلمانی ت / به کاسه های ترک دار کافری که منم ... ضریح عشق تو جانی دوباره بخشیده ست / برای سجده به زانوی زائری که منم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را / فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست / تنها یکی به قله تاریخ می رسد ... هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من از لمس یک برگ به حقیقت جنگل پی بردم و از یک حس دوست داشتن به عظمت خدا رسیدم . شما چطور ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عمق تنهایی احساس مرا دریابید / دارد از آینه انگار بدم میآید ... آه، ای گرمی دستان زمستانی من / بیتو از کوچه و بازار بدم میآید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوبی بادبادک اینه که، میدونه زندگیش فقط به یک نخ نازک بنده ولی بازم تو آسمون میرقصه و میخنده ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میلتون فریدمن پدر اقتصاد بازار آزاد : چهار راه برای خرج پول وجود دارد ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 10 ساعت و 38 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن