✔ عـلـ[بابا]ــی
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق ... مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای شمع آهسته بسوز ... که شب دراز است هنوز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ذهن را درگیر با عشقی خیالی کرد و رفت / جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زخمهایی هست که تقصیر هیچکس نیست ... ولی جایشان میماند تا ابد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم ... از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق / خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن ... سرمست در قباي زرافشان چو بگذري / يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چشم بیهوده به آیینه شدن دوختهای / اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو میگی بدون من دنیا برات زندون تنگه / من میگم بگو عزیزم ، تو دروغات هم قشنگه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قلب من جایگاه رفیقی است که شقایق ها حسرت آن را میخورند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود / در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود ... میشود حتی برای دیدن پروانه ها / شیشه های مات یک متروکه را الماس بود ... کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود / هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سلام بر دل هایی که در کلاس انتظار غیبت نکردند . . . !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از تن خشک شاخه ها توقع جوانه نیست / اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سخت ترین فعلی که برایت به سادگی صرف کردم ، عمرم بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنچنان کز برگ گل عطر گلاب آید برون / تا که نامت میبرم از دیده آب آید برون ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ز هجران تو پرپر می زند دل / ز دل تنگی به هر در می زند دل ... چو بلبل در فراق رویت ای گل / به دیوار قفس سرمیزند دل ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 10 ساعت و 37 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن