✔ عـلـ[بابا]ــی
ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا و هب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب . ربنا ءامنا فاغفرلنا وارحمنا و انت خير الرحمين . ربنا ءاتنا من لدنك رحمه و هيي لنا من امرنا رشدا . ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكفرين ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گاهی خیال میکنم از من بریده ای / بهتر ز من برای دلت برگزیده ای ... از من عبور می کنی و دم نمیزنی / تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست ... و عهدی که هیچکس با آنها نبست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند ... و دل هایی که آنها را ندیدند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این سخن در آسمان باید نوشت ... با تو در دوزخ مداوم ، بی تو هرگز در بهشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل تمنا می کند تا من بسازم خانه ای / عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا عشق به پروانه درآموختهاند ... زو در دل شمع آتش افروختهاند ... پروانه و شمع این هنر آموختهاند ... کز روی موافقت بهم سوختهاند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
الحمدالله خالق الخلق، باسط الرزق، فالق الاصباح، ذي الجلال و الاكرام و الفضل و الانعام، الذي بعد فلايري و قرب فشهدالنجوي، تبارك و تعالي. ستايش از آنِ خدايي ست كه آفريننده خلق است و گشاينده روزي و شكافنده سپيده صبح؛ بزرگواري و بزرگ منشي از آن اوست و بخشش و فزوني به او مي برازد و نعمت هايي كه دور است، پس ديده نشود و آن چه نزديك است، از اوست. تا آنجا كه راز نهان بر او عيان است و او فرخنده و برتر است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عجب است اگر توانم كه سفر كنم زدستت ... به كجا رود كبوتر كه اسير باز باشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش ، به مهربانی مهر بورز ، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینکه «مردم» نشناسد تو را غربت نیست ... غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ناگزیر از سفرم، بیسر و سامان، چون «باد» ... به «گرفتارِ رهایی» نَتَوان گفت آزاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدا پیش رویم نشسته و بغضهای یتیمم را به دامن گرفته است . آه، محبوبِ ازل تا ابدِ من ! از تو جز خودت هیچ نمیخواهم. نزدیکِ من بمان؛ نگذار که در بیراهه ها، دستهایم از دستِ هدایت تو رها شود. مثل همین امشبِ استجابت، مثل همین لیلةالقدر وصال، همیشه دعاهایم را به آغوش قبول خویش بگیر و مرا پذیرا باش. «وَافعَل بِی مَا أَنتَ أَهلُه وَ لا تَفعَل بِی ما أنا أهلُهُ» ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
برهنه ام؛ برهنه از تمام نیکی ها و بیگناهی ها. زیر سقف بلندِ این شب، این شبِ آرزومندی، نشسته ام و سجاده ساکتم را فرمانروای دلم کرده ام ... اشکهایم آنقدر بیقرارند که دست بردارِ سجده های طولانی نیستند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم میلرزد؛ اما پاهایم را استوار بر پلکان توبه میگذارم و تا آستانه بخشش بیکران خداوند میآیم و از پله های لغزنده غرور و گناه رو میگردانم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 31 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن