✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر چشم و دلم غیر تو بیند ... در آن دم چشم ها را کور خواهم ... ببستم چشم خود از نور خورشید ... که من آن چهره پرنور خواهم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حديث نور : هر كس مايل است در ميان مردم عزيز باشد، در پنهان و آشكار از خداوند پروا داشته باشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خیام ... بگذار قلم را به غزل بسپارم/ شاید گره ای باز شود از کــــارم/ پرسید: مگر تو هم غزل می گویی؟ / گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ !! فقط رباعـــی دارم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گهم زاهد همی خوانند و گه رند / من مسکین ندانم تا کدامم ... ز من چون شمع تا یک ذره باقی است / نخواهد بود جز آتش مقامم ... مرا جز سوختن راه دگر نیست / بیا تا خوش بسوزم زانک خامم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چو جان اندر جهان گر ناپدیدیم ... چو عشق عاشقان گر بی نشانیم ... ولیک آثار ما پیوسته توست ... که ما چون جان نهانیم و عیانیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دردی است مرا به دل دوایم بکنید ... گرد سر آن شوخ فدایم بکنید ... دیوانهام و روی به صحرا دارم ... زنجیر بیارید و به پایم بکنید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می خواهم روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده ... و آرزو می کنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره تا بفهمی دلتنگی چه دردی داره ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه گریزیست ز من ... چه شتابیست به راه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مگذار گذشت در دلت گم بشود ... مجذوب طلسم سیب و گندم بشود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میان ما درآ ما عاشقانیم ... که تا در باغ عشقت درکشانیم ... مقیم خانه ما شو چو سایه ... که ما خورشید را همسایگانیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سفر کردم به هر شهری دویدم ... چو شهر عشق من شهری ندیدم ... ندانستم ز اول قدر آن شهر ... ز نادانی بسی غربت کشیدم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ایا یاری که در تو ناپدیدم ... تو را شکل عجب در خواب دیدم ... چو خاتونان مصر از عشق یوسف ... ترنج و دست بیخود می بریدم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه نزدیک است جان تو به جانم ... که هر چیزی که اندیشی بدانم ... ضمیر همدگر دانند یاران ... نباشم یار صادق گر ندانم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل می گیرد و می میرد و هیچ کس سراغی از آن نمی گیرد ، ادعای خدا پرستیمان دنیا را سیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم ، غرورمان را به بیش از ایمان باور داریم ... حتی بیش از عشق ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 10 ساعت و 37 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن