✔ عـلـ[بابا]ــی
بارالها! تو خود میدانستی که دست گنهکار، کوتاهتر از آن است که به آسمان برسد و این بود که شبی آسمانیان را به زمین فرود آوردی تا میهمان تو از برچیدن میوه های آسمان، بی نصیب نماند که کریمان برای بخشیدن سیب سرخ مهربانی، از بلندای شاخه خود به سمت کودکان سرگردان، اینگونه خم میشوند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درسکوتی که دلت دست دعا باز نمود ، یاد ما باش که محتاج دعائیم هنوز . . . این دست های خالی و ساده دخیلتان ، ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
الهى بى پناهان را پناهى ... به سوى خسته حالان کن نگاهى ... مرا شرح پریشانى چه حاجت ... که بر حال پریشانم گواهى ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب عفو است و محتاج دعایم / ز عمق دل دعایی کن برایم ... اگر امشب به معشوقت رسیدی / خدا را در میان اشک دیدی ... کمی هم نزد او یادی زما کن / کمی هم جای ما او را صدا کن ... بگو یارب فلانی رو سیاه است / دو دستش خالی و غرق گناه است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در شب قدر دلم با غزلی هم دم شد / بین ما فاصله ها واژه به واژه کم شد ... بیت هایم همه قرآنْ روی سر آوردند / چارده مرتبه ... آن گاه دلم مَحرم شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای خدای بی نیاز! با عطش و عشق و نیاز آمده ایم تا به حق بهترین بندگانت، به حق سید رسولانت و به حق ناله های عصمت عالم ما را هم رنگی الهی بزنی تا خدایی "خدایی" شویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای محرم راز ! با دل پر سوز و گداز، آمده ایم تا در شب قدر حلقه گمشده انسانیتمان را بیابیم که مگر سالک راه تو شویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ی الهه ناز! با همه نیاز، به درگاه تو آمده ایم تا قلم عفو بر در دریای گناهانمان بکشی تا با دیدگانی پاک به زیارت آقا حجة بن الحسن (عج) برسیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اي خدا ملاقاتت نور ديده ميخواهد ... نيمه شب مناجاتت دل بريده ميخواهد ... اي صفاي نجوايم وي يگانه مولايم ... التجاي كوي تو اشك ديده ميخواهد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آن تن که حساب وصل میراند نماند / و آن جان که کتاب صبر میخواند نماند / گر بوی بری که غم ز دل رفت، نرفت / ور وهم کنی که جان بجا ماند، نماند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 31 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن