✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی هنگامه ی فریادهاست / سرگذشتی در گذشت یادهاست / زندگی تکرار جان فرسودن است / رنج ما تاوان انسان بودن است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوست و دست بسیار است ولی دست دوست اندک ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم، دریا به دریا، از تماشای تو میگیرد ... دلم دریاست اما از تماشای تو میگیرد ... جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب ... جهان رنگِ تماشا از تماشای تو میگیرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این بند که بر دلم کنون افکندند ... نقبی است که بر خانهٔ خون افکندند ... دل کیست کز او صبر برون افکندند ... خیمه چه بود چونش ستون افکندند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پاداش حرف حق زدن جز سربلندی نیست ... حق با من است اما مرا بر دار میخواهی ... ای دل چرا دست از سر من برنمیداری؟ ... تا کی مرا از زندگی بیزار میخواهی؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زیباتر از این چیست که پروانه بسوزد ... شمعی به طواف آمده پرپر زدنش را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
توفیق رفیق اهل تصدیق شود ... زندیق در این طریق صدیق شود ... گر راز مرا ندانی انکار مکن ... تقلید کن آنقدر که تحقیق شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از تمام ستارگان دنیا سهم من ؛ ستارهی سهیل شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی «شیرین» است؛ ... اگر روزگار «نمک» نریزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به اسماعیل بودنم ایمان دارم، و به ابراهیم بودنت ...؛ ذبح میشوم، با تیغ رفتنت ! مگر خدا معجزهای کند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر آسمان را هم به روی ما بستند؛ تا مبادا پا به پای هم اوج بگیریم؛ ملالی نیست؛ ... من یوسف میشوم، تو هم فرشتهی من باش، وعدهی ما، ته چاه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ذکر احوال مولانا فردوسیپور! : آن گزارشگر خوش خط و خال،آن پاکباز فوتبال،آن دائم در قیل و قال،آن برنامهی نود وی را عیال،آن مدام در جست و خیز،آن با مایلیکهن و قطبی و قلعهنویی و کفاشیان در ستیز،آن مشهور به عادل،آن علی دایی را قاتل،آن سلطان طریقت،آن برهان حقیقت،آن عاشق عطر عود،آن به همهی زبانها محمود،آن نو گل خندان ِ همیشه کیفور،شیخ عادل فردوسیپور! رضیالله عنه. از سلاطین گزارشگری بود و از مقبولان شماتتگری،در مچگیری مشهور بود و در پاچهگیری مذکور، صاحب صوت جمیل بود و ارکان فوتبال را شمیل بود و مزدکمیرازیی را خلیل بود و هزار مرید داشت که هر هزار بر آب برفتند و در هوا میپریدند و شوت چرخشی میزدند! نقل است چون از مادر بزاد،میکروفونی با وی بودی و این از کرامات شیخ بود! گویند: مادرش وی را در زمین چمنی به دنیا آوردی و تا چهل روز پــستـان به دندان نگرفتی و هیچ امساک نکردی.تا پس از چهل روز به سوی کمیتهی داوران رهسپار شدی.مادر به داوران نگاه کردی و سپس به طفل نگریستی« یعنی از وی سوال کنید».داوران بخندیدند ،ناگاه شیخ در گهواره به سخن آمدی و فرمودی«اَنا عادل،اَنا قاتل،اَنا خوشگل،اَنا اُمی
✔ عـلـ[بابا]ــی
Every man loves two women, one is the creation of his imagination, and the other is not yet born! هر مردی در زندگی عاشق دو زن هست،یکی زاییده ی خیالش هست و اون یکی هنوز متولد نشده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مادر قدیم ... مادر جدید ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 8 ساعت و 14 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن