✔ عـلـ[بابا]ــی
بعضی از انسانها برای بدست آوردن عشق می میرند ... و بعضی برای از دست دادن آن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بهتر است منفور باشی به خاطر چیزی که هستی ... تا محبوب باشی به خاطر چیزی که نیستی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق ورزیدن ، خود درس زندگی است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لذت عشق زمانی که آن را نثار می کنی ... بیشتر از زمانی است که دریافتش می کنی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من كه عاقل بوده ام روز ازل در سر نوشت ... سر نوشتم را ولي يك اتفاق از سر نوشت ... گرچه آدم نيستم ؛ حوا!؛ولي در اين هوا ... با تو خواهم بود هر جا؛در جهنم يا بهشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کمترين تصوير از يک زندگاني ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می شود باز دو دستِ من و؛...می اُفتد سست؛ هیچ کَس نیست , بجز شب که سیاهست و خموش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار ... دریغ کَز شبی چنین , سپیده سَر نمی زند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند ... به دشتِ پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چرا پنهان کنم؟ ... عشق است و ، پیداست در این آشفته اندوهِ نگاهم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کودکی که می داند گریه های مادرش ... ؟ فروشی های خواهرش ... دست های پینه بسته پدرش ... و گرسنگی خودش ... همه از بی پولی ست , چگونه در مدرسه بنویسد که علم بهتر است یا ثروت؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینجا گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند ... دیگر گوسفند نمیدرند ... به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نامه یک پسر ۹ ساله به دوست دخترش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خاطرمان باشد ... شاید سال ها بعد در گذر جاده ها ... بی تفاوت از کنار هم بگذریم و بگوییم : آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خودتو از یادم پاک نکن ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 34 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن