✔ عـلـ[بابا]ــی
آه خدایا ... کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود ... ! ( سهراب )
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزها رفنتد ومن دیگر خود نمیدانم کدامینم ... آن من سر سخت دیروزم یا من مغلوب دیرینم؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این اشک گریز پا که خونی من است ... در خون من از عین زبونی من است ... با اینهمه کز چشم من افتاد، دلم ... با اوست که یار اندرونی من است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در راه عشق، تکیه به تدبیر عقل خویش ... با چتر زیر سایهی بهمن نشستن است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
غریبه در حال عبور از جاده ای بی انتها بود و زیر لب با خود می گفت : جاده ی بیچاره ، تو هیچوقت معنای عشق را نخواهی فهمید ، و جاده در دل خود می گفت : لعنت به این عشق ، سالهاست که با التماس زیر پای تو افتاده ام و برای برگشتت جاده شدم ولی تو هرگز نفهمیدی ...
✔ عـلـ[بابا]ــی
فدای دوستی که روی طاقچه ی دلش ... گاهی قاب ما را هم یک دستمال میکشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست ... این بهشتی است که در عالم امکان من است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قلب تو زندان و من زندانیش ... عشق تو حج است و من قربانیش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر بدانم پشت پلکم خانه ی توست ... بخوابم تا قیامت چون دلم دیوانه ی توست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو شعر و شور باران شمالی / دل انگیزی ، سراپا شور و حالی / به شالیزار قلبم باش باران / که می سوزد دلم از خشکسالی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باید آهسته نوشت ، با دل خسته نوشت ، با لب بسته نوشت ، گرم و پر رنگ نوشت ، روی هر سنگ نوشت ، تا بخوانند همه ... که اگر عشق نباشد دل نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای که در فصل خزان بینی مرا با پشت خم ... این زمستان را مبین ، ما هم بهاری داشتیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بنویس نام مرا در کف دستت ای دوست ... تا به هنگام قنوتت نبری از یادم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ز غدر فلک طعن خسان صعبتر است ... وز هر دو فراق غم رسان صعبتر است ... صعب است فراق یار دلبر لیکن ... محتاج شدن به ناکسان صعبتر است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی ... کو رفیق راز داری؟ کو دل پرطاقتی؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 9 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن