✔ عـلـ[بابا]ــی
خورخه لوئيس بورخس : کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را ... اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر ... و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند ... کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری ... باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد ... یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی ... یاد میگیری که خیلی میارزی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیشب سر زلف یار بگرفتم مست ... کز دست من دلشده چون خواهی رست ... گفتا که شب است دست از دستم بدار ... تا با تو نگیردم کسی دست به دست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو نظیر من بجویی و بدیل من بیابی ... عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همیشه فکر کن توی یک دنیای شیشه ای زندگی میکنی ، پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی ... چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گرچه از فاصله ی ماه ز من دورتری / ولی انگاه همین جا و همین دور و بری / ماه می تابد و انگار تویی می خندی / باد می آید و انگار تویی می گذری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش در اين رمضان لايق ديدار شويم *** سحري با نظر لطف تو بيدارشويم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز آى و دل تنـگ مرا مونس جان بـاش / وین سوخته را محـرم اســرار نهان بـاش ... زان باده که در میکده عشـق فروشــند / ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای در غرور نفس به سر برده روزگار / برخیز ، کارکن ، که کنونست وقت کار ... ای دوست ! ماه روزه رسید و تو خفتهای / آخر زخواب غفلت دیرینه سر برآر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در خلوت شب ز حــق صـدا می آید / از عطر سحر بوی خدا می آید ... با گوش دگر شنو به غوغای سکوت / کز مرغ شب ، آواز دعا می آید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آمد قدح روزه , بشکست قدح ها را ... تا منکر این عشرت , بی باده طرب بیند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزه هنگام سوال است و دعا / پر زدن با بال همت تا خدا / شهر یکرنگی و بی آلایشی / ماه تقصیر و گنه فرسایشی / عاشقان معشوق خود پیدا کنند / تا سحر در گوش او نجوا کنند / درد خود گویند با درمان خویش / با طبیب و یا انیس جان خویش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ماه رمضان شد، مى و میخانه بر افتاد / عشق و طرب و باده، به وقت سحر افتاد / افطار به مى کرد برم پیر خرابات / گفتم که تو را روزه، به برگ و ثمر افتاد / با باده، وضو گیر که در مذهب رندان / در حضرت حق این عملت بارور افتاد ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 10 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن