✔ عـلـ[بابا]ــی
از خوی تو خستهایم و از هجرانت ... در دست تو عاجزیم و در دستانت ... نوش از کف تو مزیم و از مرجانت ... در از لب تو چینم و از دندانت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشقم که بهر رگم غمی پیوندست ... دردم که دلم بدرد حاجتمندست ... صبرم که بکام پنجهٔ شیرم هست ... شکرم که مدام خواهشم خرسندست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گرچه صنما همدم عیسی است دمت ... روح القدسی چگونه خوانم صنمت ... چون موی شدم ز بس که بردم ستمت ... موئی موئی که موی مویم ز غمت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرچه را عقل به یک عمر به دست آورده است / دل به یک لحظه ی کوتاه بهم می ریزد / آه ، یک روز همین آه تو را می گیرد / گاه یک کوه به یک آه بهم می ریزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
راز عشق ورزیدن به هر چیز ، درک این جمله است : شاید از دست برود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در پای کوی تو سر ما می توان برید ... نتوان برید از سر کوی تو پای ما ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق آمد و عقل رفت و منزل بگذاشت ... غم رخت فرو نهاد و دل، دل برداشت ... وصلی که در اندیشه نیارم پنداشت ... نقشی است که آسمان هنوزش ننگاشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ناکامیم ای دوست ز خودکامی تست ... وین سوختگیهای من از خامی تست ... مگذار که در عشق تو رسوا گردم ... رسوایی من باعث بدنامی تست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرغی که نوای درد راند عشق است ... پیکی که زبان غیب داند عشق است ... هستی که به نیستیت خواند عشق است ... و آنچ از تو تو را باز رهاند عشق است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام ... اگر از جور عشق تو دادی طلبیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دل غم عشق از برای من و تست ... سر بر خط او نه که سزای من و تست ... تو "چاشنی درد" ندانی ورنه ... یکدم غم دوست خونبهای من و تست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر سایهٔ من گران بود در نظرت ... من رفتم و سایه رفت و دل ماند برت ... هم زحمت من ز سایهٔ من برخاست ... هم زحمت سایهٔ من از خاک درت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل کیست که گویم از برای غم تست ... یا آنکه حریم تن سرای غم تست ... لط[!]ت که میکند غمت با دل من ... ورنه دل تنگ من چه جای غم تست ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 9 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن