✔ عـلـ[بابا]ــی
از من شب هجر میبپرسید حباب ... دریای غمم کدام آرام و چه خواب ... در دل بود آرام و خیالی هر موج ... در دیده خیال خواب شد نقش بر آب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست ... چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست ... انگار که هر چه هست در عالم نیست ... پندار که هر چه نیست در عالم هست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند / کز شوق توام دیده چه شب میگذراند ... وقتست گر از پای درآیم که همه عمر / باری نکشیدم که به هجران تو ماند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم/ رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم ... گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم/ بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تیری ز کمانخانه ابروی تو جست ... دل پرتو وصل را خیالی بر بست ... خوشخوش زدلم گذشت و میگفت بناز ... ما پهلوی چون تویی نخواهیم نشست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مباش در پی کتمان ... که این گناه تو نیست ... که عشق میرسد از راه و دلبخواه تو نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این منم پنهانترین افسانه ی شبهای تو / آنکه در مهتاب باران شوق پیدایی نداشت / خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم / زیر باران نگاهت شعر معنایی نداشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای عشق مرا به شط خون خواهی برد / چون قیس به وادی جنون خواهی برد / فرهاد صفت در آرزویی شیرین / دنبال خودت به بیستون خواهی برد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد / نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد / عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی / که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از کعبه رهیست تا به مقصد پیوست ... وز جانب میخانه رهی دیگر هست ... اما ره میخانه ز آبادانی ... راهیست که کاسه میرود دست بدست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینقدر خیالهای بیهوده نباف / ماییم و دو خط رباعی و یک دل صاف / در آیینه ی دلم به جز عکس تو نیست / شک داری اگر ... بیا دلم را بشکاف ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 10 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن