✔ عـلـ[بابا]ــی
روزگار چون گرگ پیری پر بلاست / طعمه اش واماندگان از گله هاست / دوری از یاران مکن ای باوفا / گرگ دوران در کف این لحظه هاست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گرچه راه قیامت پر خطر است ... اما جدایی ز دوستان قیامتی دگر است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق تو بکشت عالم و عامی را ... زلف تو برانداخت نکونامی را ... چشم سیه مست تو بیرون آورد ... از صومعه بایزید بسطامی را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دوست غم تو سربه سر سوخت مرا ... چون شمع به بزم درد افروخت مرا ... من گریه و سوز دل نمیدانستم ... استاد تغافل تو آموخت مرا ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من همین یکدانه دل دارم بفرما بشکنش / کوزه ای از آب و گل دارم بفرما بشکنش / تو سبوی آرزوهای مرا بشکسته ای / هرچه باداباد ، این هم دل بفرما بشکنش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ایدل چو فراقش رگ جان بگشودت ... منمای بکس خرقهٔ خون آلودت ... مینال چنانکه نشنوند آوازت ... میسوز چنانکه برنیاید دودت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دانی که چرا بر دهنم راز آمد ... مرغ دلم از درون به پرواز آمد؟ ... از من نه عجب که هاون رویینتن ... از یار جفا دید و به آواز آمد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ... یادگاری که در این گنبد دوار بماند ... همراهان ... یا حق !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود ... یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 9 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن