✔ عـلـ[بابا]ــی
بیماری شمع بین و آن مردن او ... تب دارد و میرود عرق از تن او ... بر شمع دلم سوخت که در بیماری ... کس بر سر او نیست به جز دشمن او ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای عشق، چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم؟ ... در سادهترین شکلی و پیچیدهترینی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم ... سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم ... ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم . » موج ز خود رفته ای ، تیز خرامید و گفت : « هستم اگر می روم گرنروم نیستم . » (( محمد اقبال لاهوری ))
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود / جوینده ی عشق بی عدد خواهد بود / فردا که قیامت آشکارا گردد / هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اشکم ز رخ تو لاله رنگ آمده است ... پای دلم از دلت به سنگ آمده است ... آمد دل و در کنج دهانت بنشست ... مسکین چه کند ز غم به تنگ آمده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از عهد و وفا هیچ خبر نیست تو را ... جز وعده و دم هیچ دگر نیست تو را ... سازند کمر به دست عشاق به ناز ... چون است کز این دست کمر نیست تو را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آفاق به پای آه ما فرسنگی است ... وز نالهٔ ما سپهر دود آهنگی است ... بر پای امید ماست هر جا خاری است ... بر شیشهٔ عمر ماست هر جا سنگی است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جز نقش تو در نظر نیامد مارا ... جز کوی تو رهگذر نیامد ما را ... خواب ار چه خوش آید همه را در عهدش ... حقا که به چشم در نیامد ما را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوشبخت اگر خار بکارد / از بخت خوشش لاله و ریحانه در آید / بدبخت اگر مسجدی از آینه سازد / یا سقف فرو ریزد و یا قبله کج آید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نور رخ تو طلسم خورشید شکست ... خورشید ز شرم سایه از خلق گسست ... رخ زرد و خجل گشت و به مغرب پیوست ... پیرایه سیه کرد و به ماتم بنشست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما در قفس عمر چه بیگانه نشستیم / بر خاک در یار چه مستانه نشستیم / در هر دو جهان عایدمان چشم تری شد / بس منتظر یار که جانانه نشستیم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 10 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن