✔ عـلـ[بابا]ــی
ما کشتهٔ عشقیم و جهان مسلخ ماست ... ما بیخور و خوابیم و جهان مطبخ ماست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لباسهایم که تنگ میشد می بخشیدم... "دل تنگم" را چه کسی میخواهد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آتش را می توان بخشید ولی ... تبر را هرگز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
غم عاشق سینهٔ بلا پرور ماست ... خون در دل آرزو ز چشم ترماست ... هان غیر، اگر حریف مایی پیش آی ... کالماس بجای باده در ساغر ماست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زیر پر نور ترین ستاره های آسمان کویر هم ... تو همچنان درخشان تری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر طالب راه حق شوی ره پیداست ... او راست بود با تو، تو گر باشی راست ... وانگه که به اخلاص و درون صافی ... او را باشی بدان که او نیز تراست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
"بی ام و" یِ کلوچه فروش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر چند بطاعت تو عصیان و خطاست ... زین غم نکشی که گشتن چرخ بلاست ... گر خستهای از کثرت طغیان گناه ... مندیش که ناخدای این بحر خداست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار» ... تنها به این بهانه که بارانیات کنند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب ... چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب ... جسمی دارم چو جان مجنون همه درد ... جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 10 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن