✔ عـلـ[بابا]ــی
آدما مترسک نیستن که وقتی واسه کلاغهای دلت تکراری شدن اونو با یکی دیگه عوض کنی ! خودت باش قبل از اینکه مترسک دیگران بشی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ... یادگاری که در این گنبد دوار بماند ... همراهان ... یا حق !
✔ عـلـ[بابا]ــی
الهي تا كنون ديوانه فرزانه نما بودم و اينك فرزانه ديوانه نما ... ! ( 1000 امتیازی فعال ؟؟؟ )
✔ عـلـ[بابا]ــی
یه روز ما همه با هم بودیم.. ، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛ حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم،؟!!! و اینجوری شادیم !!!!.. ؛ این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند پس با هم بخندیم نه به همدیگه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عاشق آن نیست که دیوانه ی عشق تو شود / عاشق آن است که از عشق تو دیوانه شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزی فلکم بخت اگر بازآرد ... یار از دل گم بوده خبر بازآرد ... هجران بشود آتشم از دل ببرد ... وصل آید و آبم به جگر بازآرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دانم و دانی که جانم عاقبت از آن توست ... پس نزن آتش به جانم چون که جانم جان توست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از آجیل سفره عید چند پسته لال مانده است ... آنها که لب گشودند؛ خورده شدند آنها که لال مانده اند؛ می شکنند ... ! ( حسین پناهی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما زاده شده ایم تا دوست بداریم کسانی را که بر قلبمان زخم ایجاد نمودند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کس به امید وفا ترک دل و دین مکند ... که چنانم من از این کرده پشیمان که نپرس ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر ای عشق پایان تو دور است / دلم غرق تمنای عبور است ... برای قد کشیدن در هوایت / دلم مثل صنوبرها صبور است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عاشقم کردی و گفتی عاشقان دیوانه اند ... عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
معنای واقعی زندگی در کاشتن درختی است که انتظار نشستن زیر آن را نداشته باشی . . . !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک روز رسد خوشی به اندازه ی کوه / یک روز رسد غمت به اندازه ی دشت / افسانه ی زندگی چنین است گلم / در سایه ی کوه باید از دشت گذشت ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 4 ساعت و 9 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن