✔ عـلـ[بابا]ــی
یادها رفتند و ما هم می رویم از یادها ... کی پر کاهی بماند در میان بادها ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ز من چون شمع تا یک ذره باقی است / نخواهد بود جز آتش مقامم ... مرا جز سوختن راه دگر نیست / بیا تا خوش بسوزم زانک خامم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق تنها سهم مرغ عشق نیست ... می توان عاشق شد و گنجشک وار زیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوستترت دارم از هرچه دوست ... ای تو به من از خود من خویشتر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مگردان روی خود ای دیده رویم / به من بنگر که تا از تو برویم ... سبوی جسمم از چشمه ات پرآب است / مکن ای سنگ دل مشکن سبویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
داغ تو را از همه داراترم / درد تو را از همه درویشتر ... هیچ نریزد بجز از نام تو / بر رگ من گر بزنی نیشتر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل را ز شرار عشق سوزاند علی(ع) / یک عمر غریب شهر خود ماند علی(ع) / وقتی که شکافت فرق او در محراب / گفتند مگر نماز می خواند علی(ع) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شنیدم عاشقی مستانه می گفت : اگر آتش به زیر پوست داری / نسوزی گر علی را دوست داری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی / شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی / لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم / سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش امشب باز باران می گرفت / بغض من راه نیستان می گرفت / کاش امشب درد می آمد فرود / بغض من ، زخم علی را می سرود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز امشب عشق تنها می شود / زخم سهم فرق مولا می شود / آفتاب عشق گلگون می شود / سینه ی سجاده پرخون می شود / پشت نخل آرزو خم می شود / داغ حسرت سهم آدم می شود / جاده می ماند غریب و بی سوار / ذوالفقار عدل می گیرد غبار ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای کاش علی شویم وعالی باشیم / هم سفره ی کاسه سفالی باشیم ... چون سکه به دست کودکی برق زنیم / نان آور سفره های خالی باشیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یا رب دل مرده ی مرا احیا کن / بر روی گدای نیمه شب در وا کن ... سوگند به قطره قطره ی خون علی(ع) / پرونده ی اعمال مرا امضا کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر روح تمام شیعیان تیغ زدند / بر مردترین مرد جهان تیغ زدند ... خورشیدبه سینه، ماه برسر می زد / انگاربه فرق آسمان تیغ زدند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 10 ساعت و 38 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن