دارم از خستگی میمیرماز صبح ساعت 1 از خونه رفتم الان برگشتمجون ندارم دیگه یاسُ بغل کردم 3 ساعت چرخوندم بعد که یاسو گذاشتم زمین ی بچه ی دوست بابام پیدا شده اونو بغل کردم که خداروشکر میتونست راه بره گذاشتمش زمینبعدشم ول کنم نبود هی میخواست بیاد باهام قدم بزنهخلاصه مردم امروز
2 ساعت نشستم دوس پسر دختره رو پروندم بعد با یکی دیگه نامزد کردم دنبال کارای عروسیشون بودم خونه که گرفتم هنگ کرد مجبور شدم از بازی بیام بیرون ینی الان از اول باید همه ی این کارارو بکنم؟
#عادت دارم وقتی کنار پنجره وایمیستم دستمو بزنم زیر چونم تا ی چند دقیقه به بیرون نگاه کنم بعد چند وقت پیش رفته بودم کلاس حوصلم سر رفته بود رفتم کنار پنجره دستمو گذاشتم زیر چونم و خم شدم لبِ پنجره یه دفعه احساس کردم دستم سوختنگاه کردم دیدم دستمو گذاشتم رو یه کاکتوساز مچ دست تا آرنجم کلا تیغ کاکتوس بودتا 2 ساعت بعدش نشسته بودم تیغ از توی دستم در می آوردم کلاسمم پیچوندم
از همین الان دارم با مامانم شرط میکنم اگه اینا بخوان باهم برن رستوران من بدون یاس نمیرملااقل سرمو به یاس گرم میکنم یا میبرم میچرخونمش چشمم به قیافه ی این پسره نخورهکلا وقتی میبینمش میخوام یا خودمو بکشم یا اونو
دختر عمه ی مامانم که من از کل خونوادش مخصوصا بچه هاش متنفرم اومده اینجا ولی خونه ی یکی از فامیلا حالا مامانم داره برنامه میزاره که باهاشون بریم بیرون من نمیخوام فقط حس تنفر دارم ها مخصوصا به اون پسر....